تبليغاتX
این آخرین پناهگاه است!

   

     راه می روی با شانه هایی خسته و کفش هایی خیس از گرمی این روز های سرد. با چشمانی افتاده و ابروانی گره خورده، دلت می خواهد عینکت بزرگتر از این بود تا تمامی صورتت را می پوشاند و نهان می کرد این حال دمق را و ادعای به رنگ شبق را، که تنها خودت می دانی رنگش را...

     دیواری به بلندی قدت و به درازای عمرت و به عمق غمت... تمام مسیر را که می روی هم نمی رسی، اصلن قرار بر رسیدن نیست، زود فهمیده ام این را و چه بد. از ابتدای راه چشمت به دنبال آشنایی می گردد و سلامی و لبخندی از روی خوشحالی، شادمانی کسی از دیدنت، که تو بفهمی شادیش را. اما نمی یابیش. کیفت را از شانه پایین می اندازی و به دست می گیری اش، به زمین می کشد،خراب می شود، بلندش می کنی و باز بر دوش می گذاری اش. ایراد نه از زمین است و نه از کیف، دست توست که کمی از حد معمول بلند تر است. پس چرا دستت را دراز نمی کنی و  خودت  را بر یکی از این  دستگیره های  رها  از آسمان آویزان نمی کنی تا کمی تاب بخوری و هوایت عوض شود؟! شاید کمی جلوتر را هم از بالا دیدی! نه... رمقش را نداری...

     شانه هایت بیش از اندازه خسته اند. به جز این همه بار زندگی و برنج و کتاب و لپ تاپ و میوه، مدت هاست بار غمهایت هم بر دوش شانه هایت اضافه شده اند. نکند کمرت خم شود؟!! کمرت؟!! کمرش!!! کمرش گاهی درد می گیرد، کاش کمر تو درد بگیرد به جایش، ضعیف است، گناه دارد... خودت هم گاهی کمر درد می گیری، شاید به  جای او می گیری...

     جایی دیوار قطع می شود، خیال رسیدن تو را فرا می گیرد... اما نه، یک انفجار این تناسل دیوار را بر هم زده. شاید رهگذری مانند تو خسته، با مشت به دیوار کوبیده! نه، قوی تر از ضربه ی یک مشت خسته دیوار را ناقص کرده ! شاید خسته ای دیگر رو به دیوار نشسته و تمام کتاب هایی که خوانده را بر دیوار کوبیده تا خرابش کند... مهم این دیوار خرابست. اما حیف، آن طرف دیوار سکوت مطلق است و تو و دوستت و دوستش دوست ندارند این مطلق را، این مطلق ابلق را که گاه و جای سیاه است و گاه سفید و زرد...

    برای چه قدم در راه گذاشتی؟! چرا شروعش کردی ، خودت هم نمی دانی! آهان یادت آمد، این یک بازی بود که به مناسبتی که نمی دانی هدیه گرفتی! هدیه! مدت هاست که هدیه ای نگرفته ای که دل گرمت کند. هواست به راه باشد، گم نشوی! به این دیوار بلند اعتباری نیست، تنهایت می گذارد و دیگر پیدایش نمی کنی!

گه گاهی صدای آهنگی را می شنوی که دوستش نداری! اما...گریزی نیست. تو انتخاب نمی کنی و انتخابی نداری برای کردن... راه که شروع شد درختان رنگ تابستان داشتند. اما اینجا درختانش پاییزی اند. نکند هوا سرد شود و تاریک! تاریکی بد است. سرما هم...

     دوباره هوس یک تکنوازی ویلون می کنی و یاد ترانه می افتی که ویلونش هم وزن و قد خودش است. اما همین دختر بچه ی هم وزن ویلون، تو را از هرچیز خوشحال تر می کند. تا آنجا که لبخندی شیرین صورت رخوت بسته ات را باز می کند از هم. اما دیری نمی پاید که... و باز هم همین خاطره ی تلخ که هرشب در ذهنت زیر و رو می شود و تمام امید هایت را در هم می کوبد.

     هدیه، اگر در راه ببینمش، چه دارم که هدیه کنم به لبخندش؟! من که لبخندی ندارم. عینکی دارم که اگر از چهره برش دارم  عیان می شود همه ی اندوهم و تمام اخمم... جواب لبخند که اخم اندوه نیست! البته بغضی نشکسته، یا بهتر است بنویسم نشکفته دارم! همین خوب است... بهتر از اندوه است، بهتر از هیچ است...

                                                                                       رامین، حدود یک سال پیش

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 21:39 توسط رامین |

این روزها که در گذرند

 هر روز احساس می کنم کسی در باد مرا فریاد می زند...

احساس می کنم فریاد می زنم تا دریابد کسی مرا در این بهبوهه ی برآمده ی روزگار سال بیست و دوی زندگی...

زندگی می کنم تا احساس کنم کسی هست تا بفهمد این باد سرد را که می نوازد همچون تازیانه تن خشک قحطی زده ام را!

خشک سالی بود امسال! خشکی محبت و بی رونقی بازار مهربانی... نه اینکه مهر ارزه نمی شد؛ مهر خواهانی نداشت... ماند و باد کرد و مرجوع شد...

                                                                                               و  این تازه های بازگشت بود...

+ نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 15:43 توسط رامین |

مدت هاست که نه کتاب خوبی خووندم، نه مطلب و نوشته ای خوب! نه فیلم خوب و نه یک جرعه آب خوش نوشیده ام...

چند روزی هست که روزگار روی خوشی نشون نمیده... دلم تنگ شده برای یک گپ خوب و گرم و صمیمانه...

همین...

+ نوشته شده در سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 1:6 توسط رامین |

A man went to a barbershop to have his hair cut and his beard trimmed.As the barber began to work, they began to have a good conversation. They talked about so many things and various subjects.When they eventually touched on the subject of God, the barber said:”I don’t believe that God exists.”
“Why do you say that?” asked the customer. “Well, you just have to go out in the street to realize that God doesn’t exist. Tell me, if God exists, would there be so many sick people? Would there be abandoned children?
If God existed, there would be neither suffering nor pain.I can’t imagine a loving God who would allow all of these things.”The customer thought for a moment, but didn’t respond because he didn’t want to start an argument.The barber finished his job and the customer left the shop.
Just after he left the barbershop, he saw a man in the street with long,stringy, dirty hair and an untrimmed beard. He looked dirty and unkempt.

The customer turned back and entered the barbershop again and he said to the barber:”You know what? Barbers do not exist.”

“How can you say that?” asked the surprised barber.”I am here, and I am a barber. And I just worked on you!"

“No!” the customer exclaimed. “Barbers don’t exist because if they did, there would be no people with dirty long hair and untrimmed beards, like that man outside.”
“Ah, but barbers DO exist! That’s what happens when people do not come to me...”l
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 12:6 توسط رامین |

برگشته ام! اما روزها چقدر قرار است سخت بگذرند؟! من عاشقم و هیچ کجا جای من نیست، نمی دانم چرا!
دیشب که رسیدم حتی نگذاشت 1 ساعت بگذرد و من تماشایش کنم؛ پس از این همه که نبوده ام... اگر قرار بود از راه اصلی بیایم، چندین سال نوری طول می کشید! می دانید که تا مشتری چقدر راه است! اما دیروز به هر دری زدم تا میانبری پیدا کنم... اما شاید بهتر همان بود که از راه اصلی می آمدم و چه پدیده ی زشت و منحوسی است این خواب که همیشه بهانه ای خواهد بود برای محرومیت من از دیدن چشمان بازش!
چه هم آغوشی پر دغدغه و ترسناکی، ترس از اینکه مبادا  صدای نفست را بی خبری بشنود...
ولی عشق، عضوی که چون در همه ی موجودات وجود ندارد، هیچ رشته ی دانشگاهی و تخصصی ندارد! عشق من است که درد می کند. به کجا پناه برم، به کجا..؟!! می گویند در این نزدیکی خدایی هست که درمان می کند همه ی دردها را... اما شنیده ام معامله می کند؛ و حتم دارم که عشق مرا خواهان است برای درمان عشق دردم... بهای سنگینی است... می میرم...
این روزها در زمین، این سیاره ی نفرین شده، همه چیز بی صدایش خوب است! گریه ی بی صدا ، ماشین آلات بی صدا، بَچَگَکان بی صدا، معاشقه ی بی صدا، سکس بی صدا... و فریاد بی صدا...
فریاد هم مگر بی صدا می شود؟ آن هم در این بهبوهه که عشقت گوش هایش سنگین شده و فریاد های تو باید به گوش او برسد...
امروز هیچ پسر فاحشه ای را نخواهم کشت! شاید خود نیز پسری فاحشه شوم، فاحشه ای بی درد...
                                                                             رامین، فروردین 90

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 16:8 توسط رامین |

شب، ساعت 2.30 بیدار شدم! خواب بود، آروم و داغ...

دستش رو سینه ی من بود، یه پاش رو هم حلقه کرده بود دور پاهام.

تو تاریکی نوک دماغش از نوری که از پنجره می تابید، برق می زد و یه قسمت از پشت پلکش...

مطمئن شدم که مال خودمه، که دارمش، که نه گناهی در کاره و نه اجهافی...

دلم ضعف رفت واسه بوسیدنش، خیلی آروم نفسمو حبس کردم و پشت پلکش رو بوسیدم!

کمی سرش رو تکون داد و خودشو بیشتر تو بغلم جا کرد. مثل یه بچه که به مامانش تکیه می کنه...

اگه بیدار بود، مثل همیشه داد می زدم الهی فدات بشم عشقم که اِنقده دلبری می کنی...

این روزا خیلی تو فکرم، که به قول خودش " واسه داشتن تمام خوبی ها، باید چقدر خوب بود؟!!!...

                                                                                                  رامین ،امشب...

 

+ نوشته شده در یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 2:23 توسط رامین |

 

یاد فروغ که شبی گفت: " و بدینسانست که کسی می میرد و کسی میماند

                                 هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی میریزد ، مرواریدی صید نخواهد کرد...

    یاد میکنم امروز از آن کودکی که روزی با نگاهش مرا آشفته کرد تا بخشیدن را بیاموزم و هدیه دادن نگاهم را...

   یاد می کنم امروز از آن سنگ زیر حوض که با چکه های شیر آبی سوراخ شده بود. ایستادگی را دیدم و سوراخ را، چگونگی نفوذ را در سنگی بی مقدار که اکنون با آن سوراخ لیاقت یافته بود تا لوحی شود برای قلم شاعری که شعرش را بر سنگ ها می نگاشت، بر سنگ های لایق...

   یاد می کنم، یاد می کنم امروز از آن کشاورزی که با دَم خسته اش گفت: "قربون عظمتت خدا که تو دنیای به این بزرگیت، قَدِّ خطِّ وسط یه گندم هم واسه ما جا نذاشتی..." و بعد خودش اصلاح کرد و گفت:  " قربون عظمتت خدا که سهم و روزیِ این همه بنده ت رو تو دستای من گذاشتی..."

   یاد می کنم امروز از آن برگ شناور در آب و مورچه ی سوار بر آن، اندیشیدم که برگ ها بی دلیل و از سر عادت خزان نمی کنند... یا برای نجات مورچه ای است از آب و یا برای لذت من از راه رفتن روی برگ های پائیز و شنیدنِ صدایِ ستایشِشان، ستایش حس من...

   یاد می کنم امروز از عشقی نافرجام، عشق شیشه ای که مسیر زندگیَم را با نافرجامیَش یافتم. و دریافتم که در این دنیا، که حتی رنگ آسمانش با این وسعت پایدار نیست، تنها جاوید، دیوار چوب خطَّم است و اینکه کدام خط را با ذغال، سیاه می کشم و کدام را با گچ، سفید...

   و باز هم یاد فروغ که شبی گفت: "من پریِ کوچکِ غمگینی را می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد..."

من نیز پریِ کوچکِ غمگینی را می شناسم که در اوج آپارتمانی کوچک مسکن دارد...

پریِ کوچکِ غمگینی که اقیانوس در چشمانِ او آرام می شود و دلش فانوسیست  که مسافران کهکشان، از آن راه می جویند...

پریِ کوچکِ غمگینی که چشمانش به جای دیدن چشمان من، به دیوار های همان آپارتمان کوچک می نگرند و دیوارها به جای چشمان من او را...

                                                                                        رامین! ۱۸ مهر ۸۹

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعت 13:26 توسط رامین |

     نگاهش که مي کنی انقدر داغ مي شی که انگار جلوی يه تنور وايستادی، يه جورايی عصبی مي شی، ولی بعد از چند لحظه همه آرامش دنيا مي ريزه تو قلبت. يه بار تا به حال مستقيم تو صورت و چشمم نگاه نکرده! يکبار وقتی داشت با من حرف مي زد و نگاهش به بند کفشام بود، از عصبانيت سرش داد زدم که منو نگاه کن!!! اصلاً خوشم نمياد که وقتی داری با من راجع به خودم صحبت مي کنی،چيز ديگه اي رو نگاه کنی!!!

     يک ثانيه هم طول نکشيد، سرشو بالا گرفت و چشمام رو نگاه کرد، چشماش سرخ و پر از اشک شد و باز زل زد به زمين...

     نتونستم تحمل کنم، دستام رو باز کردم و محکم بغلش کردم، بغضش باز شد و شروع کرد به گريه... انگار همه ابرای دنيا تو چشماش بود....

     آخه چشماش يه آسمونه و صورتش يه خورشيد، هرچی آبرو دارم، از گرمی صورتش بخار مي شه و ابر مي شه تو چشماش...

+ نوشته شده در جمعه یازدهم تیر 1389ساعت 17:25 توسط رامین |

     يه وجب، نه دو وجب النگو تو دستش بود، جور و جور، رنگ و وا رنگ، ريز و درشت، دستش شده بود مثل يه لوله بخاری طلايی. با اون سنو سال 3 تا گردنبند هم تو گردنش بود که انداخته بود روي روسري بنفشش که پولکاش برق مي زد، يکيشون انقدر بلند بود که وقتی که نشسته بود، افتاده بود رو شکمش که مثل يه ميز جلوش بود. انگوشتاشو که ديگه نگو، اگه شکوم داشت تو شستشم سه تا انگشتر مي نداخت پر از نگين. مثل ويترين طلا فروشی ها. اينقدر هم سرمه کشيده بود تو چشمش که وقتی پلک مي زد، انگار خاکستر ذغال فوت مي کنی... .

     مثلاً جلسه ی معارفه بود، هر چار تا دخترش با بچه هاشون، دو تا از خواهرای خودش و دو تا مادرشوهرش که خدا مي دونه اينا با اين سنو سال چه جوری راه مي رفتن، با خودش اورده بود.هرچيزی هم که بهش تعارف کرده بودن  (انگار مجبورش کردن)  درشت ترينش رو گذشته بود تو بشقابش . همونطور که داشت حرف مي زد، پرتقال هم پوست مي گرفت، انقدر صدای بچه ها و همهمه ی دختراش تو فضا بود که اصلاً نمي شد بفهمی چی ميگه، همون جور که انگشتای کوتاهش رو مي کرد لا به لای پرتقال تا ريفش کنه، بلند صدا کرد مونا جون (با اون لهجه ی زشتش ) يه ريف پرتقال رو که گذشت تو دهنش، چند سانتی دختر؟ (لا به لا ی حرف زدنش آب پرتقال از گوشه ی لبش پاشيد بيرون).

- م م م، تا يک سال پيش که 160 سانت بودم، حالا ديگه نمي دونم...

هه هه هه ، آخه پسرم ماشالّا قدش رعناست، 175 سانته،، گفته يه دختره 165 سانتی مي خوام. خوب، چند سالته؟ سنت که زياد نيست، ولی تو خونه ی آقات معلومه بهت خوش نمي گذره، انگار 30 سالته، پاشو چادرتو در بيار ببينيم قيافتو...

- نه ه ه ه ه ه... ، من 20 سالمه، چون دارم برای کنکور درس مي خونم و خسته شدم، چهرم اينطور شده...

     خاله بزرگه داماد که مثله خواهرش ويترين طلا فروشی بود، به علاوه دوتا دندون طلا هم داشت، يه هو گفت واااا، بعد موهاي قرمزشو داد زير روسريش و ادامه داد مگه کسی که مي خواد شوهر کنه، درس مي خونه، مگه مي شه تو خونه ی شوهر درس خوند...

     يکی از خواهرا گفت آره، چرا که نه ه ه ه... که مامانش حرفش رو قطع کرد، نه که نمي شه، مگه با صداي ونگ ونگ بچه مي شه درس خوند، مگه پسرم شام و ناهار نمي خواد...

     پرتقالش تموم شده بود، چايش رو برداشت و يه نگاه بهش کرد و گفت مونا جون، چايتم مثله رنگ و روت کدره، بعد يه زبان (شيرينی)  از تو  بشقاب برداشت و همچين گاز زد که نصفش خورد شد ريخت رو لباساش...

     مهوش خانوم، مامان مونا ، نمي دونست چی بايد بگه، نشسته بود سر جاش و ذوق خواستگارای دخترشو مي کرد.

با دهن پر ادامه داد، ماشالّا پسرم، سربازه، سوم دبيرستان که بود، سختش بود بره مدرسه، ديگه نرفت، حالا سربازه قربونش برم، تازه رفته، آقاش گفته وقتی برگشت ميذارمش چاپ خونه ی حاج احمد، اونجا هم کار ياد مي گيره هم خرج زندگيشو در ميآره، يعنی کارش هم جوره. خرج عروسی هم که با آقاشه، مونا جون، اگه خيلی دلت مي خواد ببينيش بايد صبر کنی تا بياد مرخصی، فقط خدا کنه که پسندت کنه، آخه پسرم ماشالّا خيلی مشکل پسنده، سليقه دااااره...

اطاق داشت دور سر مونا مي چرخيد، چشمش سياهی رفت، اونقدر با انگشتش بازی کرده بود که ديگه داشت از جا در مي رفت، مامانش هم زير چشمی به مونا اشاره مي کرد که حرفی نزنه که بد بشه. انگار اومده بودن جارو برقی بخرن، مونا هم که تو ويترين بود...

۱۷/۲/۸۹                       

+ نوشته شده در شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 0:44 توسط رامین |

Hamide kheyr abadi

      نادره، بانويی که به يادش امروز ساعاتی گريستم. بانویی که نه تنها با چهره ی آرام و دوست داشتنيش، بلکه با صداي نرم و مادرنه اش و پند های نغذ و شيرينش در دلمان جای داشت. او که مادر بود و مادری را در نقش هايش خلق مي کرد، همسری که پدری را سالار کرده بود و مادر بزرگی که در خانه اي دور، گرمای دستانش  حس مي شد.
      رفتنش اندوهی بود افزون بر اندوه از دست دادن ديگر هنر آفرينان... . گرچه مرگ يک ستاره هميشه زيباست و حتی پس از مرگش سال ها مي درخشد.

                                                       تقديم به هنرمندی که نقشی شد بر معبد هنر، الهه ی مادر...

      بيشتر از اين غمگينم که چرا يک هنرمند، يک ستاره، اين چنين تنهاست و تنها مي ميرد و خبر فوت او در يک خبر چند ثانيه ای مي گنجد... در حالی که مرگ يکی از بستگان مقامات بلند پايه (اجنبی و بيگانه و يا خودی و خدمت گزار ر ر ) قلب ديگر بلند پايگان را مي فشرد و روز ها شاهد و شنوای پيام های تسليتشان هستيم! ولی مرگ يک نام، يک ستاره، يک سفير هنر آنقدر ساده و طبيعی است که دل کسی را به درد نمياورد و حتی در خور تسليت نيست...!
اين است حرمت مقام يک هنرمند حکمت آموز؟
اين نهايت انتظاريست که از مردمی مدعي فرهنگ و هنر مي رود...؟

                                                                                                چهارشنبه  ۰۱/۰۲/۸۹

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389ساعت 0:42 توسط رامین |