تمام خوبی ها
شب، ساعت 2.30 بیدار شدم! خواب بود، آروم و داغ...
دستش رو سینه ی من بود، یه پاش رو هم حلقه کرده بود دور پاهام.
تو تاریکی نوک دماغش از نوری که از پنجره می تابید، برق می زد و یه قسمت از پشت پلکش...
مطمئن شدم که مال خودمه، که دارمش، که نه گناهی در کاره و نه اجهافی...
دلم ضعف رفت واسه بوسیدنش، خیلی آروم نفسمو حبس کردم و پشت پلکش رو بوسیدم!
کمی سرش رو تکون داد و خودشو بیشتر تو بغلم جا کرد. مثل یه بچه که به مامانش تکیه می کنه...
اگه بیدار بود، مثل همیشه داد می زدم الهی فدات بشم عشقم که اِنقده دلبری می کنی...
این روزا خیلی تو فکرم، که به قول خودش " واسه داشتن تمام خوبی ها، باید چقدر خوب بود؟!!!..."
رامین ،امشب...
+ نوشته شده در یکشنبه سوم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 2:23 توسط رامین
|
صدا، صدا، تنها صدا