راه می روی با شانه هایی خسته و کفش هایی خیس از گرمی این
روز های سرد. با چشمانی افتاده و ابروانی گره خورده، دلت می خواهد عینکت
بزرگتر از این بود تا تمامی صورتت را می پوشاند و نهان می کرد این حال دمق
را و ادعای به رنگ شبق را، که تنها خودت می دانی رنگش را...
دیواری به بلندی قدت و به درازای عمرت و به عمق غمت...
تمام مسیر را که می روی هم نمی رسی، اصلن قرار بر رسیدن نیست، زود فهمیده
ام این را و چه بد. از ابتدای راه چشمت به دنبال آشنایی می گردد و سلامی و
لبخندی از روی خوشحالی، شادمانی کسی از دیدنت، که تو بفهمی شادیش را. اما
نمی یابیش. کیفت را از شانه پایین می اندازی و به دست می گیری اش، به زمین
می کشد،خراب می شود، بلندش می کنی و باز بر دوش می گذاری اش. ایراد نه از
زمین است و نه از کیف، دست توست که کمی از حد معمول بلند تر است. پس چرا
دستت را دراز نمی کنی و خودت را بر یکی از این دستگیره های رها از آسمان
آویزان نمی کنی تا کمی تاب بخوری و هوایت عوض شود؟! شاید کمی جلوتر را هم
از بالا دیدی! نه... رمقش را نداری...
شانه هایت بیش از اندازه خسته اند. به جز این همه بار
زندگی و برنج و کتاب و لپ تاپ و میوه، مدت هاست بار غمهایت هم بر دوش شانه
هایت اضافه شده اند. نکند کمرت خم شود؟!! کمرت؟!! کمرش!!! کمرش گاهی درد می
گیرد، کاش کمر تو درد بگیرد به جایش، ضعیف است، گناه دارد... خودت هم گاهی کمر درد می گیری، شاید به جای او می گیری...
جایی دیوار قطع می شود، خیال رسیدن تو را فرا می گیرد...
اما نه، یک انفجار این تناسل دیوار را بر هم زده. شاید رهگذری مانند تو
خسته، با مشت به دیوار کوبیده! نه، قوی تر از ضربه ی یک مشت خسته دیوار را
ناقص کرده ! شاید خسته ای دیگر رو به دیوار نشسته و تمام کتاب هایی که
خوانده را بر دیوار کوبیده تا خرابش کند... مهم این دیوار خرابست. اما حیف،
آن طرف دیوار سکوت مطلق است و تو و دوستت و دوستش دوست ندارند این مطلق
را، این مطلق ابلق را که گاه و جای سیاه است و گاه سفید و زرد...
برای چه قدم در راه گذاشتی؟! چرا شروعش کردی ، خودت هم نمی
دانی! آهان یادت آمد، این یک بازی بود که به مناسبتی که نمی دانی هدیه
گرفتی! هدیه! مدت هاست که هدیه ای نگرفته ای که دل گرمت کند. هواست به راه
باشد، گم نشوی! به این دیوار بلند اعتباری نیست، تنهایت می گذارد و دیگر
پیدایش نمی کنی!
گه گاهی صدای آهنگی را می شنوی که دوستش نداری! اما...گریزی
نیست. تو انتخاب نمی کنی و انتخابی نداری برای کردن... راه که شروع شد
درختان رنگ تابستان داشتند. اما اینجا درختانش پاییزی اند. نکند هوا سرد
شود و تاریک! تاریکی بد است. سرما هم...
دوباره هوس یک تکنوازی ویلون می کنی و یاد ترانه می افتی
که ویلونش هم وزن و قد خودش است. اما همین دختر بچه ی هم وزن ویلون، تو را
از هرچیز خوشحال تر می کند. تا آنجا که لبخندی شیرین صورت رخوت بسته ات را
باز می کند از هم. اما دیری نمی پاید که... و باز هم همین خاطره ی تلخ که
هرشب در ذهنت زیر و رو می شود و تمام امید هایت را در هم می کوبد.
هدیه، اگر در راه ببینمش، چه دارم که هدیه کنم به لبخندش؟! من که لبخندی ندارم. عینکی دارم که اگر از چهره برش دارم عیان می شود همه ی اندوهم و تمام اخمم... جواب لبخند که اخم اندوه نیست! البته بغضی نشکسته، یا بهتر است بنویسم نشکفته دارم! همین خوب است... بهتر از اندوه است، بهتر از هیچ است...
رامین، حدود یک سال پیش