هیچ کجا جای من نیست...
برگشته ام! اما روزها چقدر قرار است سخت بگذرند؟! من عاشقم و هیچ کجا جای من نیست، نمی دانم چرا!
دیشب که رسیدم حتی نگذاشت 1 ساعت بگذرد و من تماشایش کنم؛ پس از این همه که نبوده ام... اگر قرار بود از راه اصلی بیایم، چندین سال نوری طول می کشید! می دانید که تا مشتری چقدر راه است! اما دیروز به هر دری زدم تا میانبری پیدا کنم... اما شاید بهتر همان بود که از راه اصلی می آمدم و چه پدیده ی زشت و منحوسی است این خواب که همیشه بهانه ای خواهد بود برای محرومیت من از دیدن چشمان بازش!
چه هم آغوشی پر دغدغه و ترسناکی، ترس از اینکه مبادا صدای نفست را بی خبری بشنود...
ولی عشق، عضوی که چون در همه ی موجودات وجود ندارد، هیچ رشته ی دانشگاهی و تخصصی ندارد! عشق من است که درد می کند. به کجا پناه برم، به کجا..؟!! می گویند در این نزدیکی خدایی هست که درمان می کند همه ی دردها را... اما شنیده ام معامله می کند؛ و حتم دارم که عشق مرا خواهان است برای درمان عشق دردم... بهای سنگینی است... می میرم...
این روزها در زمین، این سیاره ی نفرین شده، همه چیز بی صدایش خوب است! گریه ی بی صدا ، ماشین آلات بی صدا، بَچَگَکان بی صدا، معاشقه ی بی صدا، سکس بی صدا... و فریاد بی صدا...
فریاد هم مگر بی صدا می شود؟ آن هم در این بهبوهه که عشقت گوش هایش سنگین شده و فریاد های تو باید به گوش او برسد...
امروز هیچ پسر فاحشه ای را نخواهم کشت! شاید خود نیز پسری فاحشه شوم، فاحشه ای بی درد...
رامین، فروردین 90
صدا، صدا، تنها صدا