بازگشت!
این روزها که در گذرند
هر روز احساس می کنم کسی در باد مرا فریاد می زند...
احساس می کنم فریاد می زنم تا دریابد کسی مرا در این بهبوهه ی برآمده ی روزگار سال بیست و دوی زندگی...
زندگی می کنم تا احساس کنم کسی هست تا بفهمد این باد سرد را که می نوازد همچون تازیانه تن خشک قحطی زده ام را!
خشک سالی بود امسال! خشکی محبت و بی رونقی بازار مهربانی... نه اینکه مهر ارزه نمی شد؛ مهر خواهانی نداشت... ماند و باد کرد و مرجوع شد...
و این تازه های بازگشت بود...
+ نوشته شده در جمعه پنجم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 15:43 توسط رامین
|
صدا، صدا، تنها صدا